شاید یک شب
تکنیکهای تستزنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح (مهندسی معکوس) |
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
مهمترین کارمان در اول هر ماه صف کشیدن جلوی عابر بانکها برای گرفتن حق السکوت ماهانه است.
چون می ترسیم اگر اول ماه پول را برداشت نکنیم مثل سهمیه بنزین می سوزد!
یک ساعت در ترافیک بزرگراه همت معطل می شویم و ککمان نمی گزد ولی سر تقاطع به اندازه ده ثانیه نمی توانیم منتظر عبور ماشین روبرویی باشیم.
آنقدر راحت طلب و بی ارداه ایم که مشتری اول محصولاتی مانند قرص لاغری، کفش افزایش قد، شربت ترک اعتیاد، داروی افزایش میل جنسی و... در دنیائیم.
وقتی در ایستگاه صادقیه می خواهیم سوار قطار شهری بشویم مثل زمانی که در مهدکودک بازی صندلی می کردیم چنان به سوی قطار هجوم می بریم که متوجه پیرمرد بغل دستی که عینکش افتاد و شکست نمی شویم.
به محض رد کردن خروجی مورد نظر در اتوبان جفت پا روی ترمز می رویم و با اعتماد به نفس کامل دنده عقب می گیریم.
برای بچه خردسالمان هر روز چیپس و پفک و نوشابه می خریم ولی نمی دانیم آخرین بار کی یک لیوان شیر خورده است.
فاصله ظرف جمع آوری زباله تا در خانه مان 50 متر است ولی ترجیح می دهیم کیسه را همان روبروی خانه داخل بوته های کنار پیاده رو پرت کنیم.
پشت شیشه ماشین می نویسیم "میروم تا انتقام مادرم زهرا بگیرم" ولی ناموس مردم در کوچه و خیابان از دستمان در امان نیستند.
در تاکسی مکالمات تلفنی خود را با صدایی کاملا رسا انجام می دهیم بدون اینکه متوجه باشیم تاکسی حریم خصوصی افراد نیست و حقوق دیگران را نباید تضییع کرد.
در ترافیک سر چهارراه با دیدن پسر بچه ای دوره گرد محبتمان گل می کند و یک هزاری به او می دهیم و او بی آنکه بخواهد تا شب پول مواد مخدر پدرش را جور می کند.
آخرین باری که کتابی را ورق زده ایم مربوط به سالها پیش می شود.
حاضریم به هر قیمتی ولو ثبت نام در دانشگاه مجازی دوقوزآباد سفلی مدرک بگیریم و میلیونها خرج کنیم ولی بعد از فارغ التحصیلی تنها چیزی که به دردمان نمی خورد همان مدرک است.
برای اینکه وارد محدوده طرح بشویم روی پلاک ماشین لنگ خیس می اندازیم تا دوربین شماره پلاک را ثبت نکند.
یک شب را بدون ماهواره نمی توانیم سر کنیم ولی شبهای متعدد بدون اینکه چند دقیقه ای با همسر خود گفتگو کنیم می خوابیم.
برای ماشین پنج میلیونی که اقساطی خریده ایم، سه میلیون لوازم اضافی وصل می کنیم ولی پول رفتن به دندانپزشک برای معالجه دندان خرابمان را نداریم.
برای سه روز تعطیلی صندوق ماشین و باربند را تا خرخره پر می کنیم و با شش نفر راهی شمال می شویم و از سه روز تعطیلی را دو روز در ترافیک جاده چالوس و هراز و فیرزوکوه می مانیم. ولی نمی دانیم دریاچه گهر کجاست!
روز آشتی با طبیعت (13 فروردین) چنان بلایی به سر طبیعت می آوریم که تا یکسال خودش را پیدا نمی کند.
آب را بر روی دومین دریاچه شور جهان(اورمو گلی) بسته اند و با این کار، آذربایجان و جان 13 میلیون انسان را به خطر انداخته اند(بمب نمک) و ما هنوز منتظریم تا ببینیم فردا چی می شه. معلوم نیست...؟!!!!!؟
عروسی مختلط میگیریم و توش مشروب سرو میکنیم ولی نمیدونم چرا اصرار عجیبی داریم که عروسی تو یکی از شبهای میعاد ائمه برگزار شه!!!
دلم خانه ی مادربزرگ و پدربزرگ میخواهد!
دلم اصلا چنین خانه ای را میخواهد با کلی آدمی که دوستشان داشته باشم !

دلم نمیخواد پست پایین را حذف کنم دلم نمیخواد ...
اون نوشته رو خیلی صادقانه نوشتم ...
* من خیلی اهل آهنگ های رپ نیست! اما اگر نوشته ایُ شعری درد را بگوید ....
آهنگ هزار تومنی از حامد.. آهنگ دوستداشتنی ای است...
لینک دانلود:+
در کل من ادم با عرضه و جسوری توی زندگی نیستم!
کلی کار نکرده و انجام نداده توی زندگی دارم!
خیلی از چیزها را ول کرده ام!
*مثلا کلی سال زبان خواندم توی موسسات بعد از اول دبیرستان ول کردم ترم اخر کارشناسی باز رفتم و ترم پاییز سال بعدش بعد باز ول کردم!یعنی تا این حد که کنفرانس را ارائه دادم بعد دیدم حوصله ی ادامه را ندادم ۲جلسه ی اخر و امتحان پایان ترم رو ندادم! سی دی و کتاب میگیرم نصفه میگذارم!
*کلاس طراحی فرش میرفتم حدود ۳ماه امتحان عملی اش رو دادم بعد امتحان تئوری اش را حوصله نداشتم بدم!
*کلاس کامپیوتر را رفتم هنوز که هنوز است وقت نکردم برم امتحان اخرشو بدم!
*خواستم ارایشگری یاد بگیرم ۱جلسه رفتم بعد خوشم نیامد دیگر نرفتم۱
*کلاس اتوکد میخواستم برای دکوراسیون داخلی بعد دیدم سخت است بیخیال شدم و ۴۰هزار تومن بابت تعویض کلاس ضرر کردم!
*کلاس اروبیک رفتم خوشم نیامد از بس حرکاتشان تند بود بعد جایش باید کلاس میرفتم رفتم کلاس رقص اصلا خوشم نیامد آن را هم نصفه گذاشتم!
*کلاس گرافیک رفتم بعد از ۱سال امتحانش را دادم خوب قبول شدم ولی هنوز که هنوز است کارش را ادامه ندادم!
* بچه که بودم کلاس نقاشی میرفتم ولی خب آخرش کارهای خودم را میکشیدم !خوشم نمیامد کارهای قالبی انجام دهم!
*پارچه خریدم برای ۴۰تیکه درست کردن حوصله ی درست کردنش را نداشتم!
*گلدوزی هم گاهگاهی میکردم ولش کردم!
میدانید همه اش فکر میکنم به کل زندگی نوک زده ام و هیچچی دیگر ول کرده ام!
همیشه کلی حرف مامان توی گوشم بوده است که گفته است (تو پشتکار نداری)
بعد اصلا یک مهارت درست و حسابی توی زندگی نداشته ام!
رفته ام توی رشته ای که هیچ کار درست و حسابی برایش توی ایران حداقل نیست!
تا خواستم کارهای خارج از نوبت حداقل انجام بدهم !
مامان گفته حالا تو درس داری!
بعد میگفته حالا بذار درست تمام شود!
بعد از اینور هم فکر میکنم اصلا هیچ کار درست و حسابی ای برایم جور نمیشود!
اعتمادبه نفس چندانی هم ندارم!
تا انجا که حتی دست مردم یک پرسش نامه بدهم کلی سختم هست و خجالت میکشم!
بعد خواهرم و کلی ادم دیگر را میبینم که یک مسیر را تا اخر رفته اند و بعد طبق جمله ی ۱سال بخور نون و تره ۱۰سال بخور نون و کره!
سختی ها را تحمل کرده اند و بعد رفته اند دنبال لذتهای زندگی!
بعد انگار نسخه ی یکسان چیده شده ای وجود داشته باشد که ادم باید درس بخواند تا ته! بعد باید برود خارج یعنی مدرک زبان و هزار تا ریز دیگر داشته باشد که برود بعد انجا ادامه بدهد!
بعد تا جایی رفته ام کار بکنم گفته اند سابقه ی کار!
برای تدریس گفته اند سابقه ی تدریس!
رفتم کاری بکنم که کمی مربوط شغل است که نه پارتی دارم نه واسطه بعدش هم گفتند ظرفیت پر است!
بعد دوستی میگفت برای زندگی توی ایران باید یک برگ برنده داشت!
مثلا شغل خوب! یک عشق ! یک پارتی ! یا پول ...
و من هیچ کدام را ندارم!
نمیدانم چرا کارها را ول میکنم یعنی خیلی کارها! نمیدانم میترسم یا علاقه ندارم!
میبینید احساس بدبختی زیادی میکنم که حتی این حس ریخته است لابه لای کل زندگیم!
خیلی ناراحتم و هیچ راهی هم به نظرم نمیرسد!
وقتی میشود همه چیز را با پول خرید! حتی تاریخ را!
امروز خیلی کلافه بودم!
صبح بلند شدم که برم بیرون و کمی توی خیابان ها گشتم بعد میخواستم برم فیزیوتراپی(از بس که گردن و دست و کمر درد گاهی سراغم میاید ِ دکتر۱۰جلسه فیزیوتراپی)نوشته!
بعد دیدم راه خیلی طولانی است حوصله ی پیاده و سواره شدن نداشتم سوار شدم آمدم خانه!
دلم فقط خانه را میخواست!یک جای آشنایِ دنج و امن شاید!
خوشحال شدم که کسی خانه نبود!
بعد کمی سردرد و خوابیدم تا ۶و نیم!
بعد الکی هی دور خودم چرخیدم و امروز کلی دلم شلوغی میخواست! هی دلم مهمانی و آدم میخواست! دلم میخواست با ادمها بیشتر رفت و امد داشته باشم...
بعد هی الکی اشک میامد توی چشمم بعد ...
یکم حس بدی دارم
دلم شلوغی میخواد اینبار!دلم بگو بخند میخواد!
عجیبه من همیشه دنبال تنهایی و سکوت بودم !
بارها اومدم گفتم من ادم روزهای شلوغ نیستم ولی نمیدونم الان چرا ...

یک وبلاگی الان دیدم آپ کرده اسم وبلاگ هم (بهار من گذشته شاید) است!
یاد برنامه ای که مخصوص خوانندگی بود افتادم !
کسی با ۳تار آمده بود و میخواند این شعر را ...
ضبطش کردم و بارها و بارها گوشش دادم! و بارها گریه ...
میخواستم بگم کاش کمی از این جملات منفی از این غم هایی که همه مان داریم کمتر در قالب جملاتی بکنیمش در چشم و حلق مخاطبانِ گاهگاهی!
باور کنید گناه داریم واقعااا
دوست و مخاطب مهربانی که این وبلاگ را میخواند امشب راهی مکه است!
شاید به این دلیل دلم نمیخواست امشب پستی بگذارم!
حالا فقط کمی حرف پراکنده!
خب آدم گاهی تصمیمی میگیرد بعد میگوید :حالا شد! حالا شد یک تصمیم اساسی!
ولی کنار این تصمیم یک اتفاقات ریز ریزکی میافتد که آدم را وسوسه میکند که بی خیال تصمیم جدید شود!
با خودش فکر میکند قرارداد که نبسته ام! تعهد که نداده ام! ...
خلاصه یک چیزهایی انگار اتفاق میافتد که ته دلت را خالی میکند ! بعد یکم میخواهی از زیر تصمیمی که گرفته ای در بروی ....
نمیدانم در کل لحظه ی بدی است!
کلی وبلاگ که بخوانی بروی بیایی کم کم دستت میاید کی راست میگوید کی دروغ !کی خوشحال است کی غمگین!
کی انگیزه دارد کی ...
یک وقتهایی میبینی طرف همه چیز توی زندگیش دارد درس و کار و سفر و کمی دوست! اعتبار اجتماعی ُخانه و ماشین و ...
ولی یکجای زندگیش خالی است!
میاید مینویسد خانه را تمیز کردم دلم مهمان میخواهد ولی هیچ کس ...
میدانید من هم میترسم از اینکه همه ی اینها را آدم به دست آورد ولی ...
دلم این چنین سرنوشتی را نمیخواهد !
ترجیح میدهم قبل از این بمیرم! تا اینطور زندگی کنم!
نمیدونم شاید اینها اعتراف نباشه فقط حرفایی باشه که دوس دارم بگم!
راستش من شاید حدود ۲سال باشه (یعنی حتما بیشتر است ولی این ۲سال پررنگ تر است) که از درون به شدت تغییر کردم و شاید کمترین جنبه ای از زندگی من باشه از لحاظ درونی که مورد تغییر واقع نشده باشه!
خیلی اتفاقاتی که ممکن است برای یک آدم در طول زندگی اش اتفاق بیفتد رو من تجربه کردم که مطمئنا خیلی ها حتی از دور هم چنین اتفاقاتی رو درونا تجربه نکرده باشن وشاید خیلی ها هم زودتر و بیشتر از من شاهد این تغییرات بوده اند!
در طول این مدت بارها زندگی ام را عقب جلو کرده ام بارها گذشته را گذاشته ام روی تند بعد یکجاهایی را بولد کرده ام باز عقب باز جلو!
با خیلی اتفاقات گذشته کنار آمده ام /از برخی اتفاقات هنوز کمی دلخورم / و برخی مسائل را لازم و شانس زندگی ام شاید میدانم!
شانس از هرجهت ِ از ورود و خروج آدمها توی زندگی ام /از انتخابهای عقلانی یا عاطفی تا حدی/ از شرایطی ...
میدانید شاید تا یک سنی تک بعدی بوده ام و بعد تغییرش داده ام!
خیلی چیزها را امتحان کرده ام! از خیلی چیزها ترسیده ام و دورشان زده ام و یکجورهایی تسلیم شده ام یا کنار کشیده ام ...
برخی از سبک های زندگی ام را تغییر داده ام در برخی ارتباطاتتم تجدید نظر کرده ام ُ برخی چیزها را کمرنگ و گاهی پررنگ کرده ام!
گاهی از چیزهای ساده و کوچکی لذت برده ام!
گاهی حسرت خورده ام گاهی حسادت گاهی غبطه گاهی رقابت ...
راستش شاید اعتراف میکنم میتوانستم مثل تمام عمرِْ پایان نامه را نیز سریع تر پیش ببرم !
میتوانستم روابط اجتماعی ام را گسترده تر کنم!
میتوانستم وقت کمتری را پای اینترنت و وبلاگها صرف کنم!
میتوانستم با آدم های بیشتری رفت و آمد کنم و عضو شبکه های اجتماعی بیشتری شوم!
میتوانستم کلاسهای بیشتری را توی عمرم تجربه کنم!
میتوانستم زبانم را قوی تر کنم!
میتوانستم تصمیم جدی ای برای رفتن و ماندن بگیرم!
میتوانستم کار کنم!
میتوانستم تدریس کنم!
میتوانستم آشناها و واسطه های بیشتری پیدا کنم!
میتوانستم ازدواج کنم! و شاید در پی اش بچه دار هم ....
میتوانستم تغییر رشته بدهم !
میتوانستم به شهر دیگری بروم!
میتوانستم بیشتر خوش بگذرانم!
میتوانستم توی نشریه و روزنامه ها بنویسم!
میتوانستم برای مقاله ی آی اس آی اقدام کنم!
میتوانستم در همایش های بیشتری شرکت کنم!
میتوانستم بیشتر سفر کنم!
میتوانستم کمی شلوغ تر /اجتماعی تر/ پرهیاهو تر و...بیشتر باشم!
میتوانستم عوض بشوم و تغییر بدهم خیلی خیلی چیزهای بیشتری را!
تمام اینها را گفتم که بگویم وقتی آدم در طی حوادثی ولو از دید دیگران مسخرهُ چیپ و یا ...دچار بحران روحی یا شاید همان افسردگی شود!
دیگر هیچچیز دلچسب تر از مرگ نخواهد بود و این چنین است که من بسیار درک میکنم آدمهایی را که خودکشی میکنند و حداقلش این است که بهشان برچسب نمیزنم که طرف هدف نداشت!
در این زمان بحران شاید هیچچیز برایش جالب نباشد نه کار نه پول نه ارتباطات عاطفی هیچ چیزی به هیجان وادارش نکند!
هیچچیز برایش جذاب یا دوستداشتنی نباشد! یعنی حداقل آنقدرها جذاب برای ماندنش نباشد!
و تمام لحظات آدمها میشود فکر به هدف! به وجود به بودن و یا همان نبودن ! به اتفاق ! تقدیر!شانس!
یا گاهگاهی اتفاق!
حداقلش این است که بعد از این مدت بحران!
مهم است که اول از همه آدم خودش و خودش بخواهد از این فضا و از این دلزدگی خارج شود!
و بعد به دنبال چشم نوازهای دنیا برود!
دنبال خواستنی های واقعی شاید!
میدانید همین دوران گذار! شاید باعث شد من از خیلی چیزهای ذکر شده در بالا عقب بیفتم ! و یا بالاخره در اولویت زندگیم نباشد!
زمانی که قطعا تو فقط به دنبال بهانه ای برای زیستنی مسلما هیچ همایش /کار /ارتباط /کلاس و....برایت ابدا جالب نخواهد بود!
انگار درون باتلاقی افتاده ای که دنبال بیرون آمدنی صرفا نه به فکر رستوران و کلاس فلان و بهمان چشمک زنِ بیرون!
شاید این دوران اگر نبود زندگیه من شاهد پیشرفتهای بیشتری از هرجهت بود!
شاید حال و حوصله ی انجام دادن خیلی از کارها را داشتم!
شاید انرژی ای بایسته صرف هرکدام از این کارها میکردم!
و شاید در حال حاضر رضایت درونی ام خیلی بیشتر بود! و شاید حسرتم و پشیمانی ام کمتر!
شاید از خیلی ها جلو تر میافتادم!(تو بگو گیرم زندگی مسابقه ی اسب دوانی نیست! که نیست ! قبول دارم ولی آدم گاهی به خاطر فضاهای مسموم فکر میکند باید رقابت کند باید بدود باید جلو بزند چون بهتر است چون باید بهتر باشد چون لیاقتش بیشتر است حداقل شاخص هایی را نشانش داده اند برای این بهتر بودن! و همین باعث میشود آدم حسرت بخورد! حسودی کند گاهی حاالا تو اسمش را بگذار غبطه! گاهی همین باعث پشیمانی است)
و همین ها باعث میشود که آدم فکر کند دورریخت زندگی اش زیاد بوده!
تمام روزهایی که میتوانسته بدود ْ ایستاده و تماشا کرده! همین میشود که فکر میکند عمرش را جوانی اش را حروم کرده و قص الی ...
و بعد فکر میکند چه خوب که آدمها یک روزی میمرند و این دنیای پر تلاطم پر رقابت لعنتی تمام میشود!
بعد هی دنبال حرفا و کارهایی است که حالش خوب شود حال واقعی اش!
همه ی اینها و خیلی حرفای دیگر روزهای پرتلاطم درونی ای را برایم رقم زد خیلی خیلی زیادتر و شدیدتر از این حرفها!
ولی حالا در این زمان و مکان فقط دارم سعی میکنم کنار بیایم با روزهای گذشته (گیرم تو بگو اینکه خودم را دارم سعی میکنم ببخشم به خاطر تمام روزهای از دست رفته)
حالا اما شاید کمی بیشتر از یک کمی معمولی خوشحالم که بحران ها هرچند سخت بهم برخورد کردند و حتی تا حدودی غرقم کردند!
خوشحالم که مشغول یک زندگیه بی پرسش نبوده ام!
خوشحالم که حداقل کارهایی کوچک برای خوب کردن حالم کمی بلد شده ام ! که البته از فردی به فرد دیگر فرق میکند!
خوشحالم که چنین تجربه ای را کمی از سر گذراندم و میدانم که حتما تمام نشده است و ادامه دارد!
حالا شاید نقطه ی عطفی است در زندگی!
امیدوارم که باز آدم گیر نکند در مسابقه ی اسب دوانی و رقابت!
دعا کنید شما هم !
*این متن باید طولانی تر از این میشد همین که حوصله برای خواندنش به خرج دادید ممنونم!
منابع تاریخی نشان می دهند ارزش برابری پول ملی ایران با پولهای معتبر جهانی در مقاطع تاریخی مختلف متفاوت بوده است که ما هم به نظرمون اومد بد نیست تو این شرایطی که هر جنسی میخواد بیاد رو قیمتش سریع انگشتها میره به سمت قیمت ارز(ارزش برابری پول ما و خارجیها) یه نگاهی به تحولاتش تو چند قرن اخیر بندازیم:
در زمان شاه طهماسب صفوی، یعنی در سده شانزدهم میلادی، واحد پول ایران "شاهی" بود و هر ۲۰۰ شاهی برابر با یک "تومان". طبق مندرجات سفرنامه جنکینسون، در آن زمان هر شاهی با یک شیلینگ انگلیس برابر بود. هر پوند استرلینگ برابر با ۲۰ شیلینگ است. بنابراین، یک تومان ایران برابر بود با ۱۰ پوند انگلیس. یعنی، ارزش پول ایران ده برابر پول انگلیس بود.
در سده هیجدهم میلادی، ارزش تومان ایران بهتدریج کاهش یافت و ارزش پوند انگلیس افزایش. در نیمه اوّل سده نوزدهم میلادی، یعنی در دوران سلطنت فتحعلیشاه و محمد شاه قاجار، دو پوند استرلینگ برابر با یک تومان ایران شد. در این زمان یک پوند برابر بود با ۲۵ فرانک فرانسه و ۱۰ روپیه هند. یعنی، یک تومان ایران برابر بود با ۵/ ۱۲ فرانک فرانسه. در همین زمان، یک تومان ایران با دو دلار و پنجاه سنت آمریکا برابر بود.
پس از قحطی بزرگ ۱۲۸۸ ق. ارزش پول ایران سیر نزولی را آغاز کرد؛ با قتل ناصرالدینشاه (۱۸۹۳) این کاهش ادامه یافت و با انقلاب مشروطه (۱۹۰۵-۱۹۰۷) شدت گرفت. اندکی قبل از قتل ناصرالدینشاه، در سال ۱۸۹۱ یک پوند استرلینگ برابر با ۵/ ۳۲ قران بود که، اندکی پس از قتل ناصرالدینشاه، در سال ۱۸۹۴ به ۵/ ۴۸ قران رسید. ده قران برابر با یک تومان بود. یعنی در اواخر سلطنت ناصرالدینشاه ارزش پوند بریتانیا ۲۵/ ۳ برابر تومان ایران و پس از قتل او، در زمان سلطنت مظفرالدینشاه، حدود ۸۵/ ۴ برابر تومان ایران شد.
پس از انقلاب مشروطه یک پوند برابر با ۶۰ قران بود یعنی ارزش پوند انگلیس شش برابر تومان ایران شد. در اواخر سده نوزدهم و اوائل سده بیستم میلادی، تا جنگ اوّل جهانی، یک پوند انگلیس تقریباً برابر با ۵ دلار آمریکا بود. بنابراین، در دوران مظفرالدینشاه ارزش دلار آمریکا و تومان ایران تقریباً یکسان بود.
در زمان سقوط رضا خان و ورود ارتشهای متفقین به ایران (۱۳۲۰ ش.) دلار آمریکا تقریباً یک و نیم تومان ایران بود؛ یعنی با ۱۵ ریال میشد یک دلار خریداری کرد. در سال ۱۳۳۲، یعنی در اواخر دولت دکتر مصدق و زمان کودتای ۲۸ مرداد، یک دلار آمریکا معادل ۹۰ ریال ایران (۹ تومان) و یک پوند استرلینگ برابر با ۲۳ تومان بود. در پایان سلطنت محمدرضا پهلوی و در دوره ای که صادرات نفت خام در قله تاریخی قرار داشت، یک دلار آمریکا تقریباً ۷ تومان ایران و یک پوند انگلیس تقریباً ده تومان ایران ارزش داشت. در این زمان ارزش یک روبل شوروی حدود ده تومان ایران یعنی تقریباً برابر با پوند استرلینگ بود. یک فرانک فرانسه ۱۶ ریال و یک مارک آلمان غربی ۳۲ ریال ارزش داشت.
امروزه پوند استرلینگ به نرخ رسمی دولتی حدود ۱۹۵۰ برابر تومان ایران و دلار آمریکا حدود ۱۲۲۶ برابر تومان ایران است در حالی که نرخ دلار در بازار آزاد ۱۸۵۰ تومان و قیمت پوند ۳۰۰۰ تومان می باشد. بجز دوره هایی که ایران شاهد جنگ و تجاوز نظامی بوده، سریع ترین سقوط ارزش پول ملی ایران در خرداد ۱۳۷۴ (زمان ریاست عادلی بر بانک مرکزی) و دی ۱۳۹۰ (زمان ریاست بهمنی بر بانک مرکزی) اتفاق افتاده است. در حالی که بانک مرکزی طبق قانون، وظیفه حفظ ارزش پول ملی را به عهده دارد.
به شخصه برام جالب بود که زمانی ارزش پول ما بیشتر از انگلیس و....بوده است و حالا!
الان خیلی حال خوبی ندارم نه که بدباشم فقط انگار کمی لرز است و گاهگاهی تب ! و هنوز کمی گلودرد!
ولی نمیدانم از چه روی اصرار بر اینهمه نوشتن امشب دارم!
انگار نقطه ای از وجودم روشن شده باشد و هی مرا به حرف میاورد اصلا تو بگو اعتراف گونه!
یکجایی از زندگی های موازی حرف زده بود هرچند من از ریز جزییات اطلاعی ندارم ولی لحظه ای خودم را در زندگی های متنوع دیدم !
خیال کردم
*میتوانستم در حال حاضر مثلا یک آرایشگر هنرمند باشم که کلی اهل رنگ است و مش و کوتاه و کات های عجیب غریب!
* میتوانستم در یک کشور خارجی مدل باشم! و دائما در حال تغییر لباس و آرایشم بودم!
*میتوانستم بازیگر باشم و کلی از دست آدمهای توی خیابان فرار کنم و پناه ببرم به انواع و اقسام ماشین ها و خانه ها!
(الان یک جمله از فیلم سوپر استار یادم آمد(نقل به مضمون) که دختره به شهاب حسینی میگوید ادمهای عجیبی هستید کلی تلاش میکنید معروف شوید و بعد پنهان میشوید در پشت عینکهای آفتابی و...)
هرچند که من هیچ گاه گمنامی و غریبه بودن را نمیفروشم!اصلا یکی از دلایل زندگی آدم در کلان شهرها مثل همین تهران همین است!
همین که دلت میخواهد هر مغازه ای بروی بی آنکه در رودربایستی خرید بیفتی!
همین که گاهی هوس پاساژ پروانه و حراجی ها را میکنی!
گاهی دلت میخواهد چشمهایت را پشب عینک آفتابی پنهان نکنی!
همین که بروی هررستورانی هر دشتی هر مکانی بگردی و کسی (به قول باران کوثری توی فیلمی که الان اسمش یادم رفت ) عین باغ وحش به نگاهت ننشیند با انگشت نشانت ندهد و...
*میتوانستم توی احیانا همان کشور خارجی یک خواننده شوم بعد هرازگاهی بیایم در تالاری برای بانوان بخوانم!
*میتوانستم سه تار و سنتور و اصلا چنگ بنوازم!
*میتوانستم یک کارمند توی یک اداره ی دولتی باشم .
*میتوانستم یک معلم یا استاد دانشگاه باشم با کلی سوژه برای تدریس!
*میتوانستم یک رشته ای عین زبان بخوانم و در حال حاضر توی موسسات درس بدهم !
*میتوانستم منشی یک متخصص پولدار یا منشی یک بیمارستان دولتی باشم!
*میتوانستم از تمام دنیا بومی بسازم و با گواش و رنگ روغن و مدادرنگی و پاستل و ...رنگی کنم همه چیز را. میتوانستم گهگاهی نمایشگاهی برگزار کنم.
*میتوانستم مدیر یک دبستان دخترانه باشم با کلی دانش آموز با مانتوهای رنگی!
*میتوانستم یک روانشناس باشم و سعیم بر از افسردگی درآوردن مریض هایم باشد.
*میتوانستم یک فروشنده ی گل باشم یا کتاب! ...
*میتوانستم یک مهندس کامپیوتر و برق و مکانیک باشم و بروم توی کارخانه و... شاید اصلا همین روزها اقدام میکردم برای پذیرش و..
*میتوانستم داروساز شوم!
*میتوانستم یک پزشک شوم و یک مطب عالی اجاره کنم و چندروز در هفته بیایم مطب!
*میتوانستم یک معمار باشم با خلق خانه ای برای خود!
*میتوانستم یک عروسک ساز باشم که کلی شعر و اواز بخوانم توی نمایشگاه کتاب برای بچه ها!
*میتوانستم نویسنده شوم کتابم به دورهای بعدی برسد شاید !
*میتوانستم شاید مربی ایروبیک یک باشگاه شوم!
*شاید میتوانستم در یک مهدکودک معلم رقص شوم.
*شاید میرفتم توی برنامه ی اپرا توی شیکاگو و میگفتم من عاشق برنامه هایت هستم!
*شاید میشد مجری برنامه ی پرگار شوم!
*شاید میشد یک کارگردان شوم و گاهگاهی مستندی بسازم و بفرستم برای حسن صلح جو!
*میتوانستم حسابدار یک شرکت نه چندان بزرگ شوم!
* میتوانستم یک مترجم همزمان شوم!
* یا یک تهیه کننده !
*یا یک قالی باف با طرح ها و نقش های برجسته توی یک ایل بزرگ بختیاری یا قشقایی!
*میشد یک پرستار شوم توی یکی از روستاهای محروم!
*میشد یک باغبان و باغدار شوم!
*میشد یک خواننده ی اپرا شوم !
*یا یک راهبه در یک کلیسای کوچک !
*میشد بشم یک خانوم خانه دار با کلی سرگرمی های متفاوت و جذاب!
*میشد بشوم یک آشپز با کلی غذا و تزیینات من درآوردی!
*میشد یک تاجر بشوم با کلی آشنا و واسطه!
*میشد بشوم یک شکارچی جنگلهای آفریقا!
*میشد بشوم یک ستوان درجه ی ۲یک کلانتری معمولی!
*میشد بشوم یک توریست !
*میشد بشوم یک مبلغ دین!
*میشد بشوم یک طراح نقشه ی فرش!
*میشد رفت توی کار خیاطی و گلدوزی!
*میشد یک شاعر شعرها و آهنگای زیرزمینی شد!
*میشد شد یک غرفه دار نمایشگاه!
*میشد شد یک فالگیر توی هند!
*میشد شد یک سوارکار توی کلمبیا!
*میشد رفت توی کار پاتیناژ و رقص روی یخ و ژیمناستیک و..
*میشد توی یک محل تهیه غذا کار کرد! یا توی انبار بسته بندی!
*میشد توی کار تدارکات وارد شد و یا چیدمان و دکوراسیون!
*میشد یک کافه چی یا گارسن فلان بار شد!
*میشد رفت توی ورزش و قهرمانی و المپیک و... یا کوهنورد ...
*میشد بشوم فیزیوتراپ و یا یک معلم کودکان استثنایی!
*میشد رفت توی کار فیزیک و نجوم و اصلا شاید رفت کره ی ماه و مریخ و...
*میشد وارد کار علوم ماورایی و فنگ شویی و اصلا هیپنوتیزم شد...
*میشد گریمور شد و کلاس های گریم گذاشت...
همه ی اینها رو میشد که من یا هرکس دیگه ای تجربه بکنه!تجربه ای که بسیار ربط دارد به کشور به خانواده به دین و به شرایط و در آخر آخر به انتخابهای خود فرد و علایقش!
هنوز دارم فکر میکنم کدام یک از این شغل ها و یا شغل های دیگر دارند به من چشمک میزنند...
میدانید من اگر مادر بودم از وقتی بچه به دنیا میآمد سعی میکردم پابه پایش دنیا را کشف کنم!
سعی میکردم از هرچی ذوق میکند ذوق کنم!
سعی میکردم به هرچه که به دست زدن و قهقهه زدن وادارش میکند فکر کنم!
سعی میکردم برایش بنویسم توی یک جایی که چه چیزهایی از او یاد گرفته ام و میگیرم!
سعی میکردم پا به پایش رویاپردازی کنم و سوال!
سعی میکردم روزی که دلش میخواهد با اسباب بازی ای ور رود جلویش را نگیرم به هوای اینکه بعدا باید یک چیز سالم توی خانه باقی بماند!
سعی میکردم به جای اینکه آنقدرها به فکر آبمیوه سرساعتش و دستای تمیزش باشم گاهی غرق شوم در نقاشی ها و داستان پردازی هایش!
و بجای اینکه دائما به مردم نصیحت بدهم که بچه دردسر است و ...سعی میکردم لذت ببرم از بودنش!
از سنی که کمی یاد گرفت کمی رهایش میکردم تا به راه خود رود!
و بعد من به دنبال باقی خواسته هایم!
میدانید من حوصله ی بچه ها را خیلی ندارم!
اگر هم باشد کوتاه تحملشان را دارم!
ولی زمانی تصمیم به بچه دار شدن خواهم گرفت که از سرِ ِ حرف مردم و از سرِِ بالارفتن سن نباشد!
زمانی که آمادگی ای برای کیف کردن و لذت بردن از موجود جدید را داشته باشم!
و بتوانم بپذیرم آن بچه قرار نیست آرزوهای نرسیده ی مرا به اتمام برساند!
بتوانم بپذیرم بچه خودش آرزوهای خودش را دارد و من قرار نیست به پای او ...
بعدا نوشت:
جایی خوندم نوشته:
مادران متولد تیر:
خانواده اولویت اول این خانم های حساس و مهربان است. مادران متولد تیرماه بسیار دلسوز و خوش قلب هستند و از دیدن گل هایی مثل زنبق سفید خوشحال می شوند. گل ها به او نشان می دهند که چقدر قدردان زحمات و روح بزرگ او هستید. می توانید از گل های سوسن هم به عنوان نماد احترام استفاده کنید تا بداند چقدر شخصیتش را دوست دارید. روی کارت بنویسید: مادر همیشه دو بار فکر می کند، یک بار به خودش و بار دیگر به فرزندش.
گفتم حواستون باشه اگه خواستید گل بیارید واسم...
البته من اکثر گلها رو دوس دارم جدا حتی خرزهره!
یعنی ماهاااا هم چین مادرهایی هستیم خوش قلب و...
| Design By : Pars Skin |